تبليغاتX
jahangard

jahangard

روز بارانی

وقتی صبح زود برای رفتن به پادگان از خواب بیدار شدم ، همین جوری الکی تلویزیونو روشن کردم. (می خواستم ببینم توو زمان حیات من، بالاخره یه چیز به درد بخور نشون می ده یا نه!)  خلاصه، اخبار اعلام کرد که سازمان هواشناسی امروز را بارانی اعلام کرده است. با چتر رفتم پادگان. اخبار ساعت 9 باز هم هوا رو بارونی اعلام کرد.

نیم ساعت بعد وقتی می خواستم از مرخصی ساعتیم استفاده کنم ، با چتر از پادگان رفتم بیرون. اخبار ساعت 2 هم هوا رو بارونی اعلام کرد. خب پس توو راه برگشت به خونه ، به دست گرفتن چتر کاری عقلانی بود.  اخبار ساعت 6:30 هوا رو بارونی اعلام کرد. با چتر رفتم خرید. وقتی برگشتم خونه ، اخبار ساعت 9 پخش می شد. اخبار اعلام کرد : امروز باران نبارید!

یه دفعه یادم افتاد که برای برنامه ریزی و پیش بینی مدیریت جهانی ، باید از پیش بینی های ساده تر شروع کنیم. رفتم توو اتاقمو چترمو پرت کردم ته کمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 13:4  توسط عرشیا  | 

 

کسی را دوست میدارم

 

خداوندا
از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم.
حال که بزرگ شده ام،
و کسی را دوست می دارم،

 

می گویند فراموشش کن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:12  توسط عرشیا  | 

قصّاب خانه ی بشریّت

 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است 

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

 

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌ یی است این دنیای بشریت

احمد شاملو

 

 

 

 

تا جایی که یادمه  این خاک همیشه ندا می داد

یه  روز  خوب میاد

که هرج و مرج نیست و توو  شلوغیا

به جای فحش به هم شیرینی میدیم و  زولبیا

همه شادیمو همه چی عالیه

فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه

ولی یه  روز  خوب میاد

که ما همو نکشیم

اینو می دونم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:3  توسط عرشیا  | 

می ترسم از سگ همسایه

دنبالم می کند،

یکی از همین قفس من

برایش بساز

تا آدم شود.

 

 

                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:58  توسط عرشیا  | 

چه غصه هایی به خاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگیم پیش نیامد، خورده ام.

 

اگه به این جمله خوب فکر کنیم می بینیم که ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:17  توسط عرشیا  | 

سی و دومین سالگرد شهادت دکتر شریعتی و اتفاق های اخیر

 

هر سال وقتی تقویم 29 خردادو نشون می داد، یاد شریعتی می افتادم و اینکه چه کتابهایی شو هنوز نخوندم. به این فکر می کردم که اگه می شد آدم وقت بذاره و همه ی کتابهاشو بخونه، تا چه حد می تونست تو زندگی روزمره و شکل گرفتن تصورات و تفکرات به هم ریختت کمکت باشه. اینکه کتابها و سخنرانی های دکتر چند هزار نفرو متحول کرده و اسلام واقعی و معنای مسلمان بودن رو - دور از هرگونه صلاحدید و مصلحت پرستی - بهشون معرفی کرده، همیشه واسم یه موضوع جالب بوده. امسال که به آخر خرداد رسیدیم، پیش خودم فکر کردم که تو این شرایط غیر منطقی و جو نامناسب حاکم که هر روز یه داستان جدید می شنوی و هر روز هرکی از راه می رسه قضیه ی انتخاباتو از دیدگاه خودش واست شرح می ده یا حرفای بقیه رو برات نقل و قول می کنه، چکار باید کرد. بعد از این همه گفت و شنود، آخرش تو می مونیو آشفتگی ذهنیت و هزار حرف نگفته. اینکه داری تو دوره ای زندگی می کنی که قدرت تشخیص حرف راست و دروغ رو از دست دادی .شاید اگه کسی می بود که تو بعد از 25 سال عمر می تونستی بهش اطمینان کنی و حرفشو بپذیری و با تمام وجود باورش کنی، می تونست نقش زیادی تو این اوضاع برات داشته باشه. بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که الان بیشتر از هر زمان دیگه ای به فقدان امثال شریعتی حسرت می خوری. اینکه چرا شریعتی تو دوره ی ما انقدر محجوره و کمتر کسی کتاباشو می خونه و با اینکه موزه ی شریعتی دم دستمونه، هیشکی ازش بازدید نمی کنه. پس فکر می کنم الان باید سکوت کرد، البته نه اینکه خفه شد، اینکه تا وقتی حرفات خریداری نداره، واسه خودت نگهشون داری تا روزی که بتونی با حرفات بیشترین تاثیرو داشته باشی و جریان یه واقعه رو عوض کنی وگرنه حرف نزنی بهتره.

 به قول شریعتی : " همیشه حرفهاییست برای گفتن و حرفهاییست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهاییست که برای نگفتن دارد، حرفهایی اهورایی و برآمده از دل "

 

پس سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:14  توسط عرشیا  | 

به نام نهایت امکان و عقل محض

به بهانه ی سی و دومین سالگرد شهادت دکتر شریعتی

 

دکتر تنهای مزینان، هفتاد پاییز پیش، هفتاد برگ ریزان پشت این همه خزان این دیار، یک گوشه ی غریب این ملک را هاشور آشنایی زد. اگر بود الان، هفتاد و شش ساله بود دکتر.

 

در جایی گفته بود : "من به لطف خدای بزرگ که از این همه محبت اعجازگرش نسبت به خود شرمنده ام و احساس آن قلبم را به درد می آورد و روحم را از هیجان به انفجار می کشاند، بی آنکه شایستگیش را داشته باشم، به راهی افتادم که لحظه ای از عمر را برای زندگی کردن و خوشبخت شدن حرام نمی کنم و توفیق های او ضعف هایم را جبران می کند و چه لذتی بالاتر از اینکه عمر ناچیزی که در هر صورتش می گذرد، این چنین بگذرد. "

 

نمی دانم چرا پس از گذشت سالها کسی نمی خواهد به دکتر بگوید " آری این چنین شد برادر". در "علی تنهاست" ، علی را آنچنان به خواننده می نماید که گویی دلیلی برای زنده بودن باید تا شناخت علی را. آنگونه فاطمه را به تو می شناسد که او نه همسر علی و مادر حسنین است، که فاطمه فاطمه است. در "حج" چنان مفهوم اعمال و خس بودن در میقات را به روحت تزریق می کند که جمجمه ات را مشتعل می کند.

واژه شاید چیزی کم دارد. واژه همیشه چیزی کم دارد و الا می گفتم برادر، سنگهای اهرام هماره بر دوش است و حرفهای هماره تازه ات در گوش.

سالها گذشت و آذر آذرهای سالیان دور خفت، اختر اهورایی خاک آسمانی پر اختر "زندگی"  و "دوست داشتن". دو واژه ای که سر بریدیمشان شاید.

حال سی و دو بهار از خزان دکتر گذشته و چه خوب که بهار راز برخی تولد های پاییزی را درک نمی کند. خزانی باید برای گفت و گو های تنهایی دکتر و پنجره ای برای نشستن.

همین و کمی خستگی و شاید اندکی باران!

 

                                       نوشته شده در تاریخ   27/2/86 

                                           (با تصحیح تاریخ ها)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط عرشیا  | 

مرغ غمت گشتم و شد حسرت تو دانه ی من ...

 

 

محسن نامجو

از شعر مارکوزه ی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط عرشیا  | 

 

جمع آفات از عداوت است و تفریق است. تا عناصر دست در آغوش هم نکردند، موالید متولد نگردید و جاودانگی ابقا نشد و تا ابرها به هم در نیامیختند، باران رحمت نبارید. تا قطعات یکدیگر را در کنار نکشیدند، ظروف و آلات به وجود نیامد و تارو پود در بغل هم نرفتند، فرش و لباس فراهم نیامد. تا لشکری موافقت نکردند، فتحی صورت نگرفت و تا چیزها به هم در نیامیختند، غذاهای رنگارنگ درست نشد. تا سر انگشتان جمع نشدند، قلم به دست نیامد و تا قلم دو لب پیدا نکرد، به زبان نیامد. تا حروف دست به گردن هم نکردند، کلمه نشدند و تا رابطه میان کلمات نیامد، مفید نشد و تا دو کلام با هم طرح دوستی نیفکندند، نتیجه نداد و ...

و زین سان همی شمار.

کاشف الاسرار

ملا نظرعلی طالقانی

ستون یادداشت روزنامه ی وطن امروز

30 / 1 / 88

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:15  توسط عرشیا  | 

 

چند روز پیش داشتم تو میدون هفت تیر از کنار یه کتاب فروشی رد میشدم که پشت ویترینش رو یه تخته وایت بورد نوشته بود :

 

دوستت دارم

نه فقط برای آنچه که هستی

برای آنچه که هستم

وقتی با توام

( روی کرافت )

 

به نظرم جمله ی قشنگی اومد ولی نمی دونم واقعا می شه وقتی با یکی هستی هم خودت باشی هم نه. نمی دونم این موضوع انقدر می تونه تو زندگی آدم تاثیر داشته باشه یا نه. چطوری می تونی نشون بدی که خودتی ولی در عین حال وقتی با اونی تغییر می کنی.

 یه روز دائیم راجع به یه پیرمرد نابینا یه چیزایی واسم تعریف کرد که نظرم راجع به این موضوع یه مقدار تغییر کرد. دائیم این طوری گفت که یه روز یکی از همسایه های این پیرمرد که گویا پیرزن تنهایی بوده واسه احوال پرسی میره خونه ی پیرمرده. رفتار اون پیرمرد نابینا بعد از اینکه در کنارش فقط حضور یکیو حس کرده بود کلی عوض شد جوری که نظر کسایی که دوروبرش بودنو به خودش جلب کرد.

 حضور یکی حتی اینکه نتونی ببینیش چرا می تونه آدمو تغییر بده ؟ حضور چند لحظه ای یکی چرا انقدر آدمو عوض می کنه؟

حضور یکی که دوستش داری در کنارت چقدر می تونه تو زندگی آدم تاثیر داشته باشه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط عرشیا  |